عاشق نوازندگی جاز بود ومانیکور.موهای جوگندمیه حالت دارش روی پیشونیه بلند و گوشهای نسبتا بزرگش رو پوشونده بود. محو تماشای موهای لخت دختر بود که موقع ویولن زدن بالا و پایین می پرید به نظرش تا حالا چیزی به این قشنگی و براقی ندیده بود. وسوسه شد بره جلو و موهای قهوه ای دختر رو نوازش کنه اما همه داشتن نگاهش می کردند ومحسور صدای رویایی بی نظیرش بودند...
چون دهانم
با خنده گشاده است
وگلویم
به آواز باز است
فکر نمی کنی که بعد رنج می برم.
زمان درازیست
که دردم را پنهان داشته ام
چون دهانم با خنده باز است
تو فریاد درونم را نمی شنوی.
چون پاهایم
هنگام رقص چالاک و زنده اند
تو نمی دانی که می میرم.
لانگستون هیوز
داشت دوش میگرفت.آروم در حمام رو باز کردم و رفتم تو. درو بستم و آهسته کنار در نشستم. زیر دوش بود و پشتش به من. گفت که نباید می اومدم تو. از توی قلبش یه پارچه ی سفید نرم کشید بیرون انداخت روی سرم من چیزی نگفتم و فقط به صدای آب گوش می کردم کارش که تموم شد پارچه رو برداشت و منو بوسید بغلم کرد و آوردم بیرون.
بین ما هیچ وقت هیچ اتفاقی نیفتاد به غیر از بوسه های کوتاه و بدون شهوت. اون به من یه پسر داد یه پسره قشنگ حالا ما سه نفر بودیم. بدون حرفی بدون کلامی. فقط خنده ها و گریه های پسرک.پسرک نه مال اون بود نه مال من.
کی دیدمش کجا دیدمش هر چی فکر می کنم یادم نمیاد. مطمئن نبودم که همیشه پیش من بمونه فکر می کنم اومده بود پسرک رو به من بده. نمی دونم زنده بود یا مرده ولی سرد بودو ساکت. گاهی عشقی تو وجودش غلیان می کرد اون وقت گرم بود و زنده.
... شوهرم بیشتر اوقات رو بیرون روی صخره ها می گذروند. مثل جن زده ها هاج و واج دریا رو نگاه می کرد.
توی چشماش عشق بود توی گلوش بغض. فکر کنم اونجا می شست و نقشه می کشید تا من یه جوری از تازه وارد دل بکنم.وقتی نگاش می کردم بیشتر از این که دلم بخواد پیش این موجود سرد اثیری باشم دلم می خواست کنار اون باشم. توی نگاهش اطمینان بود ولی باز می موندم کناد موجود یخی.
چشمای شوهرم خیلی قشنگ بود به قشنگیه پسرک.چشماش همیشه لبریز از اشک بود ولی هیچ وقت لبریز نمی شد. فقط وقتی گریه کرد که اون رفت و من دیگه حرف نزدم. من پیر شده بودم و شوهرم پیرتر ولی باز چشماش قشنگ بود به قشنگیه پسرک که اونم حالا با صلیبش داره می ره به سمت جلجتا.
همه چیز از آن سحرگاه طلایی آغاز شد که به تدریج من خلق شدم برای خالق بودن
ودیگربه راستی چه مرزی میان خالق و مخلوق
ما هر دو یکدیگر را می پرستیدیم شاید من بیشتر
ما هردو به یکدیگر عشق می ورزیدیم شاید حتی من بیشتر
واین پیوند مدام بیشتر می شد مدام محکمتر
اما او رفت
ومن مجبور به ماندن شدم
بارها با خود گریستم که ای کاش از سنگ نبودم
من ماندم و توده های سنگین خاک و تاریکی
دستهای آلوده
ونگاههای پر از ریشخند
اما زندگی من بضاعت بشر تنها و نیازمند بود
وآدمیان چه با ناسپاسی به سخره می گیرند
پدران خویش را.
شاید من جادوگری هستم که سخن شیره های گیاهی را می شنود و نگاهش ازجسم درختها میگذرد لیکن همه ی نیروهای استمدادش را از دست داده است. اما آواها و درختها اکنون در زمزمه ی افسونند و پیکری قلمزده ی خاموشی در آن سوی چهره ی ماه گام بر می دارد و از روی قاره ها و دریاها میگذرد.
و من دستم را فراز می آورم ـ دست لرزانم را فراز می آورم و قلبم را همچون دستمالی در پنجه گرفتم و تکان دادم تکان دادم ـ تکان دادم ـ لیکن او چشمانش را از من بر گرداند.
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها وشناسه ها را
در بیهوشیمان بشنود
روحی که اینهمه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خویش ما را از تنهایی خود بیرون کشد
و بگذارد از آن چیز ها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم
مارگوت بیکل
ترجمه:احمد شاملو